ماجرای ملاقات با صدام و خبر شنیدن تقریظ رهبری برای کتاب "آن بیست و سه نفر" از زبان احمد یوسف زاده

0 0

احمد یوسف‌زاده نویسنده «آن بیست و سه نفر» در گفت وگو با خبرنگار فرهنگی خبرگزاری میزان در خصوص کتاب خود می‌گوید: من داستان‌نویس هستم و طبیعی بود که خاطرات این کتاب را در قالب داستان بپرورانم و بعد بنویسم. با این حال سعی کرده‌ام اصالت خاطره حفظ شود. در این کتاب همه چیز مستند است؛ اسامی واقعی هستند، مکان‌ها واقعی و افراد هم مشخص هستند. حتی دیالوگ‌ها، دیالوگ‌هایی هستند که از طرف خود اشخاص ادا شده‌اند. البته ممکن است یک ذرّه تغییر داشته باشند، که آن هم برای این است که امکان دارد عین عبارت را فراموش کرده باشم. ولی همه چیز در این‌جا خاطره است. اما تصورم این بود برای این‌که کار جذاب‌تر باشد و خواننده همه‌ آن را بخواند، باید با زبانی شبیه داستان نوشته شود.
 
او می‌گوید: مهم‌ترین بخش کتاب که در حقیقت اوج آن هم محسوب می‌شود، در صفحات آخر کتاب آمده است. همه‌ اتفاق‌ها و ماجراهایی که توسط آن ۲۳ نفر روی داده، روایت آن چهار – پنج روز اعتصاب غذا و سختی‌هایی است که تحمّل می‌کنند و دست آخر منجر به پیروزی‌شان می‌شود. سخت‌ترین و مهم‌ترین جای کتاب هم همان‌جا است که این قهرمانی دارد روایت می‌شود. اتفاقاً این ماجرا، درست در آخر کتاب است و خواننده باید تحمّل کند و بیش از سیصد صفحه مطالعه کند تا برسد به صفحات آخر که این اتفاق روایت می‌شود.
 
یوسف‌زاده درباره ملاقات با صدام هم چنین توضیح می‌دهد: شب اولی که اسیر شدیم و ما را به بصره بردند، صدام ما را در تلویزیون دیده بود. ظاهراً به ذهنش رسید که از ما استفاده‌ تبلیغاتی کند. مخصوصاً که در آن زمان نمی‌توانست عملیات بیت‌المقدّس را تحمّل کند و مجبور به عقب‌نشینی شده بود و خرمشهر داشت از دستش گرفته می‌شد. این برایش فرصتی بود تا موج تبلیغاتی ایجاد کند و خودش را بازیابی کند. عراق هر روز با ما تبلیغات می‌کرد. یک روز ما را به عتبات عالیات می‌بردند، یک روز دیگر می‌بردندمان به شهربازی و ما را سوار ماشین برقی می‌کردند. ما خیلی ناراحت بودیم، ولی اجبار بود و نمی‌توانستیم کاری بکنیم. از این کارها فیلم و عکس می‌گرفتند که برخی عکس‌ها در کتاب موجود است. یک روز ما را به یک کاخ بسیار بزرگ بردند. وقتی وارد شدیم، حس کردیم این‌جا باید مکان خیلی مهمی باشد. ناگهان خواستند بلند شویم. در همان لحظه بود که دیدیم صدام و دخترش دارند می‌آیند. همان‌جا سخنرانی معروفش را انجام داد که تیتر نشریات عربی شد. همان‌جا هم بود که رو به جمع گفت من شما را آزاد می‌کنم، فقط باید قول بدهید که وقتی برگشتید، دیگر به جنگ نروید و به مدرسه بروید و درس بخوانید و وقتی دکتر و مهندس شدید، برای من نامه بنویسید. من هم وقتی در سال ۷۴ از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم، نامه‌ای برایش نوشتم که تمام رسانه‌های آن زمان متن آن‌ را منتشر کردند. متن این نامه هم در کتاب هست.
 
وی درباره نحوه‌ خبر دار شدن از تقریظ رهبر انقلاب نیز می‌گوید: در تالار وحدت دانشگاه شهید باهنر کرمان بودم که تلفنم زنگ خورد. آقایی خودش را معرفی کرد و گفت از دفتر مقام معظم رهبری تماس می‌گیرد. وقتی مطمئن شد خودم هستم، گفت چند دقیقه دیگر با شما تماس می‌گیرم تا آقای محمدی با شما صحبت کنند.  محمدی با مهربانی به من تبریک گفتند و بعد تأکید کردند که فعلاً این موضوع را رسانه‌ای نکنید، ما فقط تماس گرفتیم که شما هم در این خوشحالی سهیم باشید. وی شروع کرد به خواندن متن تقریظ. هر قدر گشتم، خودکاری پیدا نکردم، ولی خوب گوش می‌دادم. وقتی خواندن متن تمام شد، به محمدی گفتم من نتوانستم متن را یادداشت کنم. می‌توانم آن‌را داشته باشم؟ ایشان هم خیلی مهربانانه گفتند عیب ندارد، من از اول و به‌ صورت شمرده می‌خوانم و شما هم یادداشت کنید. وقتی ایشان متن را می‌خواند، به نقطه و ویرگول هم که می‌رسید، می‌گفت تا آن‌ها را هم بگذارم. این حساسیت برای این بود که متن رهبر انقلاب بسیار ادبی بود و هنرمندانه نوشته شده است. آقا چهار مرتبه و با چهار تعبیر زیبا از نوشته‌ من یاد کرده‌اند که برایم افتخار است. به خصوص جاهایی که از استان کرمان تعریف کرده‌اند، یک یادگار خیلی خوب برای مردم کرمان است.
 
دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای، در معرفی کتاب آن بیست و سه نفر نوشته است: در اولین ساعات صبح روز جمعه دهم اردیبهشت ماه ۱۳۶۱، رزمندگان ایرانی پس از دو سه عملیات پیروزمندانه و غرورآفرین، عملیات دیگری را با نام «بیت‌المقدس» آغاز ‌کردند. عملیاتی که پس از بیست‌و‌سه روزِ پر از حادثه و التهاب، بالاخره به ثمر نشست و با خبر خوش «خرمشهر آزاد شد» کام مردم را شیرین ‌کرد.
 
اما همه‌ ماجرای «حماسه خرمشهر»، آن چیزی نیست که تا به حال شنیده‌ایم. در بطن و متن این ماجرا، وقایع و رخدادهای زیادی مغفول مانده که کمتر به آن‌ها پرداخته شده است. درست در همان روز جمعه‌ شروع عملیات، یک گردان از لشکر ۴۱ثارالله به فرماندهی «قاسم سلیمانی» در محاصره‌ دشمن گرفتار شدند و نه راه پیش‌روی داشتند و نه عقب‌نشینی. ارتش عراق هم از فرصت استفاده کرد و حملات خود را بر روی این محور افزایش داد. در نتیجه تعدادی از نیروهای ایرانی توسط ارتش عراق به اسارت در آمدند.
 
از نیروهایی که اسیر شدند، ۲۳ نفر کسانی بودند که سن و سال کمتری داشتند و به اصطلاح ما، هنوز پشت لبشان سبز نشده بود؛ ن
وجوان‌هایی که پانزده تا هفده سال بیشتر نداشتند. بی‌شک ماجرای اسارت این ۲۳ نفر آن‌قدر مهم و شنیدنی هست که «مرتضی سرهنگی» آن را جزو ده واقعه‌ مهم دوران دفاع مقدس قلمداد ‌کرده است.
 
حالا بعد از گذشت بیش از سی سال از آن ماجرا، خاطرات آن روزها منتشر شده است. کتاب «آن بیست و سه نفر» نوشته‌ی احمد یوسف‌زاده روایت هشت ماه از اسارت نه‌ساله‌ یکی از همین ۲۳ نفر است که رهبر انقلاب هم در نخستین روزهای سال ۹۴، آن را خوانده و بر آن تقریظی هم نوشته‌اند.

ممکن است بپسندید

نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.