• تاریخ انتشار: جمعه ۰۷ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۳:۲۸ | کد خبر : 26734
  •  

    به گزارش وعده صادق ، خرداد مرا یاد مصاحبه با ناصر خان می اندازد.بیست و یک سال پیش .قبلش من یادداشتی نوشتم در نقد اسطوره آبی ها.بیست و یکسال پیش .ناصرخان خواند. شاکی شد.وقتی بچه ها زنگ زدند طبق معمول برای مصاحبه بعد از بازی ،جواب نداده بود.گفته بود :”چی بود این مطلب؟کیه این نجف زاده؟”.
    چند روز که گذشت لابد بی خیال شد که قبول کرد یک مصاحبه رودررو با کیهان ورزشی داشته باشد.

     

    خاطره کامران نجف‌زاده از ناصر حجازی +عکس

    “محسن خمارلو”ی عزیزم،استقلالی دو آتشه ای بود و هست رفیق ناصر خان بود.
    گفت :کامران هماهنگ کردم ولی نگفتم تو نجف زاده ای!گفتم:”خب حالا چکار کنیم؟”…گفت:ناصرخان که چهره ات را ندیده.گفتم با آقای “کامرانی!”می آییم.
    برای یک روزنامه نگار ورزشی مصاحبه زیرپوستی با علی پروین یا ناصر حجازی آنقدر جذاب هست که حالا به چنین شیطنتی هم راضی شود.روز قرارکشان کشان خودمان را کشیدیم تا دم خانه شان.یک خانه ویلایی بعد از اینکه از مقابل پارک گذشتیم و سربالایی خفنی را رد کردیم.ناصر خان که نشست روبروی ما،انگار در هچل عجیبی گیر کرده بودم.گفتم محسن من الان اعتراف می کنم.گفت:”جان مادرت بی خیال شو…قاط می زنه ها”!

    یک کمی همینجوری که داشت سیگار می کشید نگاهش کردم.هی سیگار می کشید.
    تا آمدیم مصاحبه را شروع کنیم از “مرگ”گفت.
    *شما چرا قبل از شروع مصاحبه از مرگ صحبت کردید؟

    ـــ مرگ برای همه هست. به خدا قسم من از مرگ نمی ترسم. الان همه کارهایم را کرده ام. بچه هایم سروسامان گرفته اند. اگر هم بمیرم دیگر خیالم راحت است. راضی ام به رضای خدا.
    مصاحبه تمام شد.عالی شد.عالی شد.مصاحبه را می گویم .گفت شما که چیزی نخوردید.گفتیم خیلی ممنون.بعد تا دم در آمد.محسن رفیق با معرفتم رفت یک طرف.من هم رفتم یک طرف.ده دقیقه پیاده رفتم.یادم افتاد کیفم را خانه ناصرخان جا گذاشته ام.توی کیفم هم حالا چیزی نبود.نمی دانم چرا بخاطر چهار تا برگه سپید و دو تا خودکار کیف این طرف و ان طرف می بردم.
    تا زنگ خانه را زدم درب را باز کردند.وارد حیاط شدم همسر ناصر خان کیف بدست امد دم در با لبخندی بر لب.آمدم بیرون دیدم آقای حجازی سوار ماشین،بوق می زند.

    *”کدام طرف میری؟”
    -ممنون.بارون می زنه می خوام یک کم قدم بزنم.
    *خلاصه من می رم سمت ورزشگاه انقلاب…
    -ممنون.فقط خواستم یک نکته ای بگم ناصرخان…اون یادداشت رو من نوشتم.
    یک کمی مکث کرد.

    *کدوم یادداشت؟
    -همون که شما ناراحت شدید.من کامران نجف زاده ام.
    بعد آب دهانم را قورت دادم و کمی گرخیدم و گفتم فوقش هم به قول محسن اگر قاط بزند مصاحبه را که گرفته ام.

    خندیدو گفت:
    *”مهم نیست.بیا سوار شو برسونمت.”
    گفتم ممنون.برایتان تیتر می زنم “تا پلک زدم،جوانی رفت.”/مشرق

       نظر مخاطبان                                  نظرشما چیست؟               در انتظار تایید:0

  • برچسب ها :
  •  

    رزرو هتل در مشهد

     

    آخرین اخبار