• تاریخ انتشار: یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۲۲ | کد خبر : 33263
  • استدلال معروف به «مغز در خمره‏» یکی از استدلالات بر شکاکیت است.
    توضیح استدلال: اگر مغزى را (ذهنى را) در نظر بگیرید که در درون خمره‌‏اى (لوله آزمایشگاهى) محاصره شده باشد که این خمره پر از مایع خاصى باشد که اطراف آن مغز را فرا گرفته است و این مغز با رشته‏‌هایى به کامپیوترى در بیرون از خمره متصل باشد و این کامپیوتر را تکنسین و دانشمندان چیره دستى طراحى کرده باشند و از طریق آن کامپیوتر و از راه سیم‌هاى ارتباطى اطلاعات مورد نظر خود را وارد آن ذهن (مغز) کنند، در این صورت این مغز محاصره شده تحت کنترل، هیچ اطلاعى از خود ندارد و هرچه به آن مى‏رسد و در درون آن وارد مى‌‏شود، از طریق کامپیوتر تحت کنترل، دیگران است. اطلاعات چنین مغزى (ذهنى) برگرفته از جهان خارج نیستند؛ زیرا او ارتباط مستقیم و بى‏‌واسطه‌‏اى با جهان خارج ندارد، اطلاعات و یافته‌‏هاى او برگرفته از حافظه مصنوعى هدایت ‏شده توسط دیگران است. هرچه آن تکنسین‏‌ها و دانشمندان بخواهند به این حافظه مصنوعى القاء نمایند او هم به این مغز در خمره منتقل مى‏‌کند.
    اگر مغزى (ذهنى) در چنین وضعیتى قرار گرفته باشد که تمام اطلاعاتش را از بیرون مى‏‌گیرد و همه چیز به او القاء مى‏‌شود، در این صورت مى‏‌توان گفت که او هیچ معرفتى به عالم واقع ندارد؛ زیرا هیچ رابطه مستقیمى با عالم خارج ندارد، حتى از وضعیت‏ خویش نیز آگاه نبوده و بدان معرفت ندارد. حال شکاک پس از تصویر اجمالى وضعیت «مغز در خمره‏» (ذهن در لوله آزمایش) از ما مدعیان معرفت مى‌‏پرسد که آیا شما مى‌‏دانید که در این وضعیت قرار ندارید؟
    آیا شما معرفت دارید به این‌که بدون هیچ واسطه‏‌اى و بدون هیچ القایى -از سوى کامپیوتر طراحى شده مفروض یا دیو فریبنده دکارت- با عالم واقع در تماس بوده و بدان معرفت دارید. شاید خود همین تصور و زعم شما هم نتیجه القائات آن عامل یا عوامل بیرونى باشد که به شما القا مى‌‏نماید که شما با واقعیت ‏به طور مستقیم ارتباط دارید و به واقعیت معرفت واقعى دارید. از کجا مى‏‌دانید که شما در چنین موقعیتى قرار نداشته و مغز در خمره نیستید؟
    وضعیت نامعلوم است، شاید مغز در خمره باشید و شاید هم نباشید! هیچ چیزى بر شما معلوم و آشکار نیست. نهایت چیزى که مى‏‌توان گفت این است که «ما نمى‏‌دانیم که مغز در خمره نیستیم‏». به عبارت بهتر شما ممکن است در یکى از سه وضعیت زیر قرار داشته باشید:
    ۱٫ معرفت داشته باشید که «مغز در خمره‏» نیستید.
    ۲٫ معرفت داشته باشید که «مغز در خمره‏» هستید(بدانید که در چنین وضعیتى قرار دارید ولى تنها همین یک مورد معرفت را، معرفت واقعى داشته باشید).
    ۳٫ معرفت نداشته باشید که «مغز در خمره‏» نیستید.
    شکاک معتقد است که از بین این سه موضع، موضع سوم معقول‌ترین و قابل دفاع‌‏ترین این مواضع است؛ زیرا اظهار ندانستن و شکاکیت ‏حتى درباره وضعیت ‏خود نیازمند کمترین مؤونه و قابل دفاع‌ترین موضع به لحاظ فلسفى است.
    اگر شما ادعا کنید که «من مى‏‌دانم که مغز در خمره نبوده و در تحت کنترل یک هوش مصنوعى قرار نداشته و به طور بى‌واسطه‌‏اى این تجربه را در خویش احساس مى‌‏کنم‏»، پاسخ این است که چه بسا همین دانسته کنونى شما و همین تجربه و احساس شما نیز بر گرفته از واقع نبوده و در نتیجه القای آن کنترل کننده بیرونى باشد که به شما القا کرده است که خودتان را در چنین وضعیتى یافته و چنین آگاهى و احساسى را به شما القا کرده است.
    شما هیچ مستمسکى در دست ندارید تا از طریق آن اثبات کنید که شما رها و آزاد از سیطره آن کنترل کننده بیرونى بوده و بدون تسلط و القائات او مى‌‏اندیشید و مى‌‏بینید. تنها چیزى که در اختیار دارید تجارب کنونى و بالفعل شماست (آگاهی‌هاى حضورى). ولى خود این تجارب و آگاهی‌ها نیز در محل شک و تردید قرار دارند و ما هیچ دلیل قاطعى نداریم که آنها را از زمره القائات بیرونى بشمار نیاوریم. بنابراین هیچ شاهد قاطع و تعیین کننده‏‌اى وجود ندارد که واقعیت امر را بر شما معلوم نماید و وضعیت واقعى شما را معلوم گرداند.
    حال شکاک می‌پرسد که: اگر انسان داراى چنین وضعیت مبهمى به لحاظ ذهنى و ادراکى باشد و احتمال قرار داشتن او در چنین وضعیتى منتفى، بلکه ممتنع نباشد، آیا او مى‏‌تواند به چیزى معرفت داشته باشد؟ آیا حق ادعاى معرفت در زمینه یا زمینه‌‏هاى خاصى را دارد؟
    استدلال «مغز در خمره‏» که در قرن بیستم به وسیله معرفت‏شناسان شکاک مطرح شد و بسط و گسترش یافت، شبیه به استدلال «شیطان فریبنده دکارت‏» مى‏‌باشد که در ابتداى کتاب تأملات در تأمل اول مطرح گردیده است.
    نتیجه این‌که: «اگر من نمى‏‌دانم که مغز در خمره نیستم، پس هیچ چیز دیگرى را هم نمى‌‏دانم‏»، و لکن من نمى‌‏دانم که مغز در خمره نیستم پس هیچ چیز دیگرى را هم نمى‌‏دانم‏». قضیه شرطیه‌‏اى که با اثبات مقدم آن، اثبات تالى آن لازم مى‌‏آید.
    آنچه در پاسخ می‌توان گفت این است که این سخن قوی‌ترین و شدیدترین نوع شکاکیت، است که حتى فهمیدن و درک کردن را نیز غیر ممکن مى‌‏شمارد. ولى آیا این امکان وجود دارد که کسى برهانى اقامه نماید که نتیجه آن برهان «محال بودن فهمیدن‏» باشد؟ آیا تاکنون چنین برهانى بر محال بودن اصل فهمیدن و دانستن جارى شده است؟ آیا اقامه، چنین برهانى‏« خود متناقض‏» با نتیجه آن نیست؟ آیا مى‌‏توان استدلال نافذ و معتبرى بر عدم امکان فهم به طور عام اقامه نمود؟
    به هر حال، چنین شکاکى که متوسل به استدلال مى‌‏شود چه هدفى را دنبال مى‌‏کند؟ او در صدد این است که از طریق این مقدمات ما را به این نتیجه برساند که ‏«فهم به طور کلى ناممکن است‏».
    او مى‏خواهد تا ما هم با فهمیدن استدلال او و فهمیدن نتیجه او و قبول این نتیجه، سخن او را بپذیریم. اگر ما مقدمات سخن او را نتوانیم بفهمیم و اگر به صحت و اعتبار این شکل از استدلال باور نداشته باشیم و اگر نتیجه استدلال او را که در قالب یک قضیه بیان مى‌‏شود، نتوانیم درک کنیم در این صورت قبول سخن شکاک و باور به ادعاى مطلوب او غیر ممکن مى‏‌گردد.
    حتى اگر ما مقدمات استدلال را نفهمیم ولى به طور یقینى نتیجه این استدلال را مى‌‏فهمیم( که ما هیچ چیزى را نمى‏‌توانیم بفهمیم) و همین یک مورد فهم براى نقض آن ادعاى سالبه کلیه کافى است. به تعبیر دیگر، کسى که مدعى است: ‏«هیچ چیزى را نمى‏‌توان فهمید» و سعى مى‏کند تا بر صحت این ادعاى خود، اقامه برهان نماید او« مانند لالى است که فریاد مى‏زند من لالم‏»؛زیرا:
    ۱٫ او به درستى نتیجه این استدلال را باور دارد، پس مفاد و مضمون این نتیجه را فهمیده است و سپس بدان باور پیدا کرده است و از ما نیز مى‏‌خواهد که این نتیجه را از او قبول نموده و به درستى آن ایمان آوریم!
    ۲٫ او علاوه بر فهم نتیجه و اذعان به صدق آن، نقیض این نتیجه را هم نادرست مى‏‌داند و جمع بین نقیضین را هم على القاعده باید محال بشمارد.
    ۳٫ او صغراى این استدلال را هم صادق و معتبر مى‏‌شمارد، پس به آن فهم و باور دارد.
    ۴٫ او کبراى قیاس خود را نیز معتبر دانسته و بدان فهم و باور دارد.
    ۵٫ او درستى این شکل از استدلال را نیز درک نموده و به این درستى و اعتبار باور دارد.
    ۶٫ او به وجود مخاطب، فهمیدن سخنان او به وسیله مخاطب بر اساس قواعد رایج گفتارى، امکان تأثیر در مخاطب از طریق استدلال آگاهى داشته و به امور بسیار دیگرى ناخواسته باور دارد.
    با این حال او چگونه مى‏‌تواند از «عدم امکان فهمیدن به طور کلى‏» سخن بگوید و بر آن استدلال نماید؟[۱]

    [۱] ر. ک: علی زمانی، امیر عباس، شکاکیت در معرفت شناسی معاصر، مجله نامه مفید، شماره ۱۹، پاییز ۱۳۷۸، از ص ۸۹ – ۱۲۶٫
    منبع : اسلام کوئست

       نظر مخاطبان                                  نظرشما چیست؟               در انتظار تایید:0

  • برچسب ها : , , ,
  •  

    رزرو هتل در مشهد

     

    آخرین اخبار