• تاریخ انتشار: شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۵۱ | کد خبر : 34710
  • در بنی اسرائیل،عابدی بود گوشه گیر،که به دور از مردم در صومعه ای،همیشه سرگرم عبادت بود،و از کثرت عبادت و مناجات با خدا به جایی رسیده بود که او را مستجاب الدعوه می دانستند و او را به نام بر صیصای عابد می شناختند.
    اتفاقاً روزی دختر پادشاه آن سرزمین به بیماری سختی مبتلا شد،به طوری که تمام پزشکان از معالجه او عاجز شده،هر چه درمان و دوا به کار بردند،نتیجه ای برای سلامتی دختر پادشاه حاصل نشد.سرانجام از برصیصای عابد،خواستند که به خانه سلطان رفته،برای شفای آن دختر دعا کند،برصیصا نپذیرفت و از این رو برادران آن دختر وی را به روی تختی گذارده به صومعه آوردند.
    برصیصا گفت:او را همین جا بگذارید،تا هنگام سحر که بهترین اوقات برای استجابت دعا است،برای شفای او دعا کنم،برادران دختر قبول کرده،دختر را در آنجا گذارده و بازگشتند.
    چون وقت سحر شد،برصیصا برای آن دختر دعا کرد،و دختر شفا یافت.
    شیطان که از کثرت و شهرت«برصیصا»از درد ناراحتی و حسادت به خود می پیچید،از این فرصت استفاده کرده،و در صدد فریب و گمراهی عابد برآمد،پس شروع کرد به وسوسه کردن عابد،وآن دختر را در نظر وی چنان جلوه داد،که سرانجام شهوت جنسی بر او چیره شده،فریفته دختر گردید،و با او آمیزش کرد.
    برصیصا،پس از فراغت از آن عمل زشت،سخت پشیمان شد،به فکر افتاد که ممکن است این دختر ماجرا را برای برادرانش تعریف کند،و در نتیجه به دست سلطان به هلاکت برسد،پس در صدد برآمد تا به گونه ای جان خود را نجات دهد،در همین حال شیطان مجدداً او را وسوسه کرد و به دلش انداخت که آن دختر را خفه کرده همانجا دفن کند تا به این وسیله جنایت خود را مخفی سازد.برصیصا همین کار را کرد و پس از ساعتی جنازه دختر را  کنار صومعه اش دفن نمود و چون صبح برادران آمدند و سراغ خواهر را گرفتند،به آنها گفت:من دعا کردم،او شفا یافته و خوب شد و از صومعه بیرون رفت.
    برادران به دنبال خواهر خود شروع به جست و جو کردند،اما او را نیافتند،در این موقع شیطان فرصت را غنیمت شمرده،به صورت مردی ناشناس در نزد ایشان ظاهر شد و تمام ماجرای برصیصا و دختر را تعریف کرد.سپس آنها را بر سر گور دختر آورد،قبر را شکافته،جنازه را نشان ایشان داد،پادشاه دستور داد مردم را خبر کردند،ریسمانی به گردن برصیصا انداخته،او را کشان کشان برای دار زدن به داخل شهر آوردند،اجتماع عظیمی در پای دار او برپا شده بود،وقتی که او را بربالای دار بردند،و طناب دار را به گردنش انداختند،شیطان در مقابلش مجسم شد و به او گفت:تمام این گرفتاری ها را من برای تو پیش آوردم اکنون اگر با اشاره سر مرا معبود خود گردانی و به من ایمان آوری،تو را نجات می دهم.
    عابد که بر اثر گناه بزرگ،کور دل شده بود،با سر به شیطان اشاره کرد و به او ایمان آورد،شیطان با دیدن این صحنه با خوشحالی تمام خنده ای کرد و از نزد او دور شد.
    عابد فریاد زد و گفت:از من مگریز و مرا نجات بده.
    شیطان گفت:
    من از تو بیزارم و از خدای جهانیان می ترسم.(سوره حشر،آیه۱۶)
    به این ترتیب،عابدی که سالها عمر خود را به عبادت خدا گذرانده بود با یک دنیا سیه روزی به هلاکت رسید و رسوای دو جهان گردید.
    آری شیطان می گوید،من به راحتی در اندیشه تک تک شما رسوخ می کنم،و شما را به کارهایی وادار می کنم که هرگز دلتان نمی خواهد آن را انجام دهید،پس ای انسان بدان وآگاه باش که از دام شیطان گریزی نیست.با چشمانی باز مراقب خود باش تا با هر گناهی در کمند ابلیس ملعون گرفتار نشوی.

    این گرگ گرسنه بی ترخم           خود سیر نمی شود ز مردم

    رسول اکرم(صلی الله علیه و آله)می فرماید:
    شهوت گذرگاه شیطان است.

    ابلیس نامه۱،ص۱۳۶

       نظر مخاطبان                                  نظرشما چیست؟               در انتظار تایید:0

  • برچسب ها : , , ,
  •  

    رزرو هتل در مشهد

     

    آخرین اخبار